یاداشتهای دلتنگی

از تهران تا کارولینای شمالی

حرف 83
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

امشب دلتنگی رو اینطور معنی کردم.

  • بلا استفاده بودن تلفن همراه
  • بی علاقگی به خرید اکانت اینترنت
  • صندوق پستی خالی............

تصمیم گرفتم برم نواختن سه تار رو یاد بگیرم.میخوام صدای تنهایی از جای غیر از قلبم شنیده بشه


حرف 82
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠  

حالم بده .بیست دقیقه با یارو حرف زدم .هشت ساعته که ماتم .دوست دارم اوق بزنم و بالا بیارمت .تک تک حرفها رو دارم تو ذهنم دوره می کنم و به خریت خودم  بیشتر ایمان می آرم.راست میگفتن بزرگی به عقل است نه به سال .پیر شدم ولی عاقل نشدم....


حرف 81
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

دیشب توی میهمانی میان آن همه شلوغی یکباره روی مبل یه نفره همان طورکه نشسته بودم سرم را به لبه مبل تکیه دادم . پاهایم را بغل کردم و چشم ها یم بسته شد .خواب رفتم !

پ ن:به سراغ من اگر می آیی … دگر آسوده بیــــــا … چند وقتی ست که فولاد شده … چینی نازک تنهایی من‎


حرف 80
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  

برای من هنوز هم هیچ جای دنیا کافی شاپ صدف نمی شود.بعد ازسالها دنیاگردی هنوز هم احساسی که6-7سال پیش در آنجا ( با ان حال و هوای ان سال هایم ) داشتم را در هیچ جای دیگری ندارم ...

 یادش بخیر !


حرف79
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠  

 بد است که به آینه نگاه کنی و به جای صورتت پشت سرت را ببینی . به صورتت دست بکشی چشمهایت را باز و بسته کنی برای خودت زبان درازی کنی و هیچ کدام را در آینه نبینی!

بی رحمانه این روز ها به خودم پشت کرده ام...

 


حرف78
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  

دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

چقدررررررررررردلم واست تنگ شده مادر.


حرف 77
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠  

دلم می خواست یک کلبه داشتم وسط یه جنگل سرد ، ساکت وبی سرو صدا . توی جنگل که راه می رفتم فقط صدای خش خش برگهاشو می شنیدم  .توی کلبم یه کرسی داشتم گرمه گرم . می رفتم زیرکرسی و چشمامو می بستم و میرفتم تورویاهام.اون وقت اگه تو خواب همیشگی هم می موندم غمی نبود .


حرف 76
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠  

این روزها شیرین میزنم ؛ بی آنکه پای فرهادی در میان باشد . . .

 


حرف75
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  

تولدت مبارک


حرف 74
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠  

به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟
به شکست دل من
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی...!؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!؟
یا به افسونگری چشمانت
که مرا سوخت و خاکستر کرد...!؟
به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست !؟
یا به جفایت که مرا زیر غرورت له کرد !؟
به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ........
خنده دار است.....

بخند !!


 
 
 
 
( )