یاداشتهای دلتنگی

من نه منم نه من منم

حرف 137
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥  

آذرو دی ماه آمدن ورفتن وبهمن هم گذشت. امروز اتفاقی یادم اومد تولدت رو تبریک نگفتم .دیدی همه چیز فراموش میشه حتی تولد بهترینها. واقعاً درست گفتن " این نیز بگذرد" همه چیزمیگذره چه سخت و چه راحت ولی چطورش رو نمیتونم بگم .ناراحت

 


حرف136
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥  
دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

حرف135
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥  

عشق را وقتی احساس کردم که دیدم : یک کودک آبنبات خودش را در آب شور دریا می زد و می خواست آن را شیرین کند


حرف 134
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥  

خسته ام .خیلی


حرف 133
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥  

شبکه های اجتماعی بعنوان پدیده های قرن بیست و یکم یاد می شند. اخیراً یکی از قشنگترین اتفاقی که توی تلگرام مد شده عوض شدن عکسهای پروفایل کاربران و قراراگرفتن عکسهای پدر بجای عکس کاربر هست

پدرعزیزم خیلی مهربون بودی و خیلی هم زحمتکش .دلم میسوزه که هیچ کاری نتونستم واست بکنم و حداقل گوشه ای از زحمات تورو جبران کنم .عکس قشنگت مهمون پروفایل منه تا همه چهره قشنگت رو ببیند . دوست دارم عزیزترینم تا ابد .


حرف 132
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤  

آبدارچی شرکت یه خانم ٣۶ساله است که وقتی ١۶ سالش بوده تو دهات زن یه مرد از اهالی همون روستا شده که واسه امرار معاش دو سال بعداومدن تهرون . چند سال بعد هم مرده با دوستای ناباب میگرده و معتاد میشه بعد مرده میشه خانه نشین و زنه میشه ابدارچی شرکت ، از بخت بد مرده امسال سکته کرد و مرد که البته بیچاره هم خودش راحت شد از این دنیای بی ارزش هم زنه رو خلاص کرد ، چند وقته خانم ابدارچی دم خور خانم مدیر عامل شرکت شده و کارای اونه سفارشی انجام میده و در عوض خانم مدیر هم لباسهای دست دوم که صد البته برای ابدارچی در حد لباسهای پلوخوری هست رو میاره و برنامه لاغری و رژیم غذایی داده تا شکمش آب بشه و روی فرم بیاد . یجورای دلم خیلی میسوزه طفلک تو اوج نوجوانی درگیر زندگی سگی شده و حالا با تمام قوا تلاش میکنه نوجوانی و جوانی از دست رفته رو جبران کنه . خوشحالم براش به شوقی که در نگاهش اومده و به کورسوی امیدی که در قلبش تابیده❤️❤️❤️ خدایا عاشقان راغم مده شکرانه اش با من


حرف 131
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤  

یه عالم ایده و  فکرهای جورواجور تو ذهنمه.همه اونا توی تخیلاتم جلوی چشمام  رژه میرن .چقدر دوست دارم متفاوت باشم یه چیز خاص که همه ازم به نیکی یاد کنند همه جا مورد تحسین قرار بگیرم .افکارم گنگ هستند هنوز باید نظمشون بدم باید کنار هم بچینمشون خدایا کمکم کن تا این ایده ها عملی بشه


حرف 130
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤  

پرشین بلاگ وبلاگم را ترکونده بود .ایمیل زدم درست شد .خدا رو شکرلبخندلبخندنیشخندنیشخند


حرف 129
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤  

کجای لحظه هامی تو

که هر جا رو بگی گشتم

بجای زندگی کردن پی دیوونگی گشتم،

نگو دل کندن آسونه

که من اصلا نمی تونم

اگه حالم رو می پرسی

جوابشو نمی دونم

کجای زندگیمی تو

که من می گردم و نیستی

یه روزی مطمئن بودم پای حرفات وای می ایستی،

تو هر جا رو بگی گشتم

که شاید باز پیدات شی به عشقت زنده موندم کاش

هنوزم عاشقم باشی


حرف128
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  

ماه آگوست آمریکام

شاید از دور دیدمت


حرف 127
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  

هویتمان را گم کردیم و یا نه اصلاً خودمان را

ازصبح با جکها و چرندیات لامپ 100 وات و ممه سایز 85 خندیده ایم ،حالا پای اخبار بی بی سی سنگ کوبانی را به سینه میرنیم !!!

نه جان برادر این رسم همدردی نیست


حرف 126
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳  

شعری از استاد شهریارکه بی نهایت بر دلم نشست:

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت


حرف 125
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳  

این  روزها تخصصی ترین کاری که می تونم بکنم روشن کردن کامپیوتر و استفاده از فیلتر / شکن و ورود به فیس بوک و اینستگرام است. سیل آدمها و حرف ها و عکس ها .دماغ های عمل شده  و لب های کلفت شده و ابروهای پهن شده صورتها با گونه های قلمبه و عشوه های شتری،عکس از میهمانی ها و پارتی ها که هرچه دخترو پسراش بیشتر و قاطی تر باکلاس تر .شلوغی ها و فریاد که ما را ببینید که چقدر خوشبختیم و علامت های پیروزی . دانشجویانی که تا دیروز تو شهرشون نشون دادن عکس 3*4 شون به پسرای محل برابر بود با جنگ قبیله ای و قومی حالا با دامنهای کوتاه و سینه های بیرون زده از پیرهن میخوان نشون بدن که جد در جد تهرونی و یا نه اصلاٌ اونور آبی هستند و منتظر حواله کردن بیلاخ از سمت دوستانشون .اونطرف تر نوشته های که این روزها تو وایبر دست به دست میچرخه بصورت نوشته های ادبی میخواد نشون بده صاحب این نوع طرز فکر و ایدولوژی هست.فکر کنم اینروزها همه دچارتهوع فکری شدیم .


حرف 124
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳  

دور و برمان پرشده است ازجماعت حشری که تنها پلان ذهنیشان همخوابگی با زنان مختلف است .برخی با صحبت از آزادی زن و زرزر برابری آنها و بالابردن مقام زن تا جای ممکن و سپس پایین کشیدنش تا حد واژن.برخی نیز با دروغ بودن و پستی دنیاو نیاز به خوشی آنی آن . وصد البته در این میان کم نیستند زنانی که خواستار پیشرفت و طی کردن مدارج ترقی و پله های پیشرفت ازلای لنگشان هستند.درکشوری که چهره مردمان را از پشت نقابهایشان نمیشود تشخیص داد صد رحمت به تن فروشانی که درکنارخیابان تکلیفشان روشن است .

این است جامعه سکس زده و عقاید عقده ای و مسیرهای پیشرفتی که از لای پا میگذرد.


حرف 123
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳  

شاید برای بعضی تصور زندگی با یه سگ هار و وحشی غیر قابل تصور باشه ، در حالیکه بنظر من این تصور خیلی راحتر از زندگی با یه مرد بی چاک و دهن وحشی هست . مردی با شکم گنده و قد کوتاه ، دندانهای بکی درمیان که عربده کشان مرده و زنده اهالی خونه رو میشمره و دندوناشو به هم میماله . ازدیدن این صحنه چندش آور متنفرم ، دلم میخواست این موقعه ها قدرتی داشتم تا این مردا رو له کنم و حقشونو کف دستشون بزارم .


حرف 122
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳  

خدا روشکر اونهایی که تو این تعطیلات چند روزه به خارج از تهران رفته بودند ،اینقدرخسته بودند که نتونستند صبح کله سحر بزنند بیرون .تهرون امروز صبح هم مث چند روز گذشته خالی بود .مسیریک ساعتی رو تو 15 دقیقه طی کردم.

سلام زندگی

 


حرف ١٢١
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳  

گاهی شبیه درد می شوم!

شبیه وحشت از دست دادنت.

شبیه هراس دور بودن از آغوش تو وقتی رنج هست و هیچ پناهی نیست!

بیزار می شوم از تو که می توانستی که تنها شریک تنهایی ام باشی و نیستی

 

نبودم ولی حالادوست دارم که باشم.


پایان
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  

آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

پایان


حرف 120
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢  


حرف 119
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱  


حرف 118
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱  

برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برایم بنویس، چطوری می‌خوابی؟ جایت نرم است؟
برایم بنویس، چه شکلی شده‌ای؟ هنوز مثل آن وقت‌ها هستی؟
برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟
برایم بنویس، حالت چطور است؟ خوش می‌گذرد؟
برایم بنویس، آن‌ها چه می‌کنند؟ دلیریت پا برجاست؟
برایم بنویس، چه کار می‌کنی؟ کارت خوب است؟
برایم بنویس، به چه فکر می کنی؟ به من؟
مسلماً فقط من از تو می پرسم!
و جواب‌ها را می‌شنوم که از دهان و دستت می‌افتند
اگر خسته باشی، نمی‌توانم
باری از دوشت بردارم.
اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری.
و بدین سان گویا از جهان دیگری هستم
چنان که انگار فراموشت کرده‌ام


حرف 117
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱  

وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه ، زمزمه های خوندنم
وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف میزنم نمی دونم نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه

..................

کاش می شد به زمانی برگردم که تنها نگرانیم شکستن نوک مدادم بود

حرف 116
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱  

عاشقانه هایی که برایت مینویسم

مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند!

یخ میکنند و باید دور ریخت!

فنجانت را بده دوباره پر کنم . . . . . .




حرف 115
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱  

هیچ میدانی شده ای تمام دلتنگی من ؟؟؟؟

کاش میدانستی چقدر نگاهت برای من مهم است

روحم را خراش می دهد نبودن هایت

باش برای من

من سرسپرده ام

سرسپرده تمام لحظاتی که با تو زندگی کردم

در تمام لحظاتی که به یادت بودم و به یادت نبودم دوستت داشتم

و اگردروغ نگقته باشن که دل را به دل راهی است

حس میکنم چقدر برایم دلتنگی


حرف 114
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱  

تولدت سی وهفت سالگی ات مبارک  

 

 


حرف 113
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱  

چه غباری اینجا را گرفته !

انگشت که می کشم فرو می رود ! می سوزد . . .

 بعدازگذراندن تقریبا یک پنجم دوره نقاهت ! بالاخره اجازه دادند باز شوم !

خودم را نمی بینم .سوراخ سوراخ شده ام .اما درد این چند روزه آنقدر هم پیرم نکرده .

بوی الکل میاید .اینجا بالا نیاورم خوب است .......

 امروز عصر نفهمیدم کجایم . سردم شد و بعد گرم . تب نداشتم ولی . سبک شدم یه هو . بوی پونه امد و بعد بوی لجن ! بدم نیامد . پایم را پایین بردم و خیس شدم . از پا تا به سر ...

گریه کردم بعد از چند روز خلسه . . .. .

دارم خوب می شوم ..  . . .


حرف 112
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱  

توماننیتوری که جلوی صندلی تو هواپیما نصب بود داشتم اطلاعات مسیر پروازی را نگاه میکردم ، دیدم رو نقشه مانیتور نزدیکای کارولینای شمالی هستم ،از پنجره بیرون رو نگاه کردم چراغهای خیابانها و ماشینها را میشد تشخیص داد .تو دلم این شعر رو زمزمه کردم :

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش  


حرف 111
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱  

تمام دلخوشی من شده آمدنهای گاه وبیگاهت

و ردپاهای که درشنزار از خودبجای می گذاری .

دوسشان دارم ، این گاه وبیگاهها واین ردپاها را از من مگیر .

بگذارجیرجیر صدای درب کهنه این خانه نشانه ای ازآمدنت باشد .

بگذارفکر کنم هنوزم در کار عشق معرکه ای


حرف 110
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱  

این روزها حال و هوای عجیبی دارم .

یه حس خاص

یه چیز بد ، مثل حس عذاب آور بریده شدن گلو با یه چاقوی کند 

مث انتظار یه خیانت دیگه .......... یا ازطرف من یا از طرف اون!!!!

 

پ.ن :بعد از اون باران سیل آسا باز همچنان روحم پرازغبار است!!!

 


حرف 109
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱  

تمام مسیری را که کنارت نشسته بودم، دوست داشتم نگاهت کنم وتک تک اعضای صورتت را سیر تماشا کنم اما افسوس که چشمانت  و نگاههای گاه و بیگاهت دست مرا خوانده بود و نمی گذاشت تا بی پروا چشمانم عمق محبت را در صورتت رصد کند.

مسیری را که با تو دریک لحظه گذشت هرروز ساعنها با خستگی طی می کردم وای که چه راحت  ساعتها در کنار تو به ثانیه هاتبدیل شد.گمانم اگربرای همیشه با تو می بودم تمام عمرم به چشم بهم زدنی می گذشت .


حرف 108
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱  

مانده ام چگونه تمام هستی را در نگاه تو معنا کردم

توی که حتی حضورم را نادیده گرفتی

بیچاره دلم ک راحت زیر جوربی مهری تو میشکند

دلم خیلی غصه دار است ولی بعد ازاین خود مراقب دلم خواهم بود

بازیچه شدن ممنوع ،غصه خوردن ممنوع ، شکستن ممنوع


حرف ١٠٧
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱  

هیچ قطارى از این اتاق نمى گذرد من اینجا نشسته ام و با همین سیگار قطار مى آفرینم،نمى شنوى...!؟ سرم دارد سوت میکشد...!

پ.ن :آنان که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمیدانند پاییز همان بهاری ست که عاشق شده است.


حرف 106
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱  

ایکاش زندگی مثل یک فیلم بود تا هر وقت که دلت میخواست بشه نشست وازاول نگاش کرد.اون وقت هرموقع که میخواستیم میتونستیم برشگردونیم رو صحنه های قشنگش و هرجاهای که تلخ بود را سریع رد کنیم .

توزندگی من روزهای هست که حاضرم برای بازگشت به دقایقی از آن جونم را بدم.


حرف 105
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱  

چرت و پرتهای رو که از بقالی سر کوچه خریدم رو روی میز آشپزخانه خالی می کنم.  چشمم به یه آگهی که ته کیسه خریدافتاده میخوره :

رفع موهای زائد در 4 جلسه ، لیفت سینه در3 جلسه بدون جراحی ، بوتاکس ،تزریق ژل ......  .

 خدا را شکر می کنم که اگر پزشکان ومحققان در زمینه درمان سرطان و ایدز وا مونده اند برادران و خواهران دانشمند در بخش زیبایی با انرژی هر چه تمام در حال پیشرفت دراین زمینه هستند آنهم باتخفیف و اشانتیون !!!!

پس فقط باید مراقب دلم باشم تا پیر نشه بقیه حله .


حرف 104
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱  

1-سرتاسرخیابان سمیه را شهرداری ازاین پارکومترها که شبیه صندوق صدقه است گذاشته واز قرار هر 8 ساعت یه چیز حدود 5/9 هزارتومان باید پول پرداخت کنیم . راه دررو این مسئله هم کوچه های منتهی به این خیابون هستند که میشه ماشین رواونجا پارک کرد.شنبه صبح که امدم ماشین رو پارک کنم دیدم سرتاسر کوچه پرازماشین وجای سوزن انداختن نیست .نگهبان بانک سرکوچه که پسربیست وهفت –هشت ساله بود باصورت تراشیده ولباس مرتب بادست اشاره ای کردو گفت:ماشین رو اینجا پارک کن و یه شماره بده اگه لازم شد که ماشین رو جابجاکنم بهتون خبر می دم .به اداره نرسیده دیدم یه اس ام اس اومد "سلام من .... هستم خواستم شمارمو داشته باشد ". با خودم گفتم باشه .

2-کلاً یک روزماشین مااونجا بود تا الان که این مطلب رو می نویسم یه چیز حدود سی تا  پیامک عشقی وعاطفی ازاون شماره ارسال شده .

3-واسه رو کم کردنش امروز اس ام اس دادم شما ؟با پرروی نوشت فلانی وبلافاصله نوشته بعدیش اومد که "شما قول یه فرحزاد یا سفره خونه سنتی رو بهم داده بودی یادت نره !!!!!! ومن متعجب از سرعت تایپ بالا پیامک و دروغگویی و پررویی

 4-از صبح دارم فکر می کنم چه نقطه مشترکی بین من و اون ممکنه وجود داشته باشه ؟

4-با آنالیزتمام حرفهام با اون که مجموعش 4 کلمه نمیشه هنوز نفهمیدم کی وکجا وچطور با من پسرخاله شد ؟


حرف 103
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱  

نقشه علامت گذاری شده بهمراه یه مشت پول خرد با یه  چتر خوشگل که ازدست فروشی کنار برج ابفل خریده بودم را برداشتم و مهیا دیدار دوستی قدیمی شدم . ازهتل که بیرون زدم هواخیلی ابری بود ولی وقتی از مترو آمدم بیرون و به درب قبرستان پرلاشز رسیدم بارانی قشنگی شروع شده بود.

از تهران به دوستم قول داده بودم  که سر قبر صادق هدایت بجای شمع  و قول هوالله ،یه سیگار و چند خطی از نوشته های هدایت رو که از بر بودم رو بخونم .

«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا و تنهایی می تراشد.»

سیگار رو به یاد تنهایی او تنها روشن کردم.

 


حرف 102
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱  

خودم را درمیانه زندگی گم کرده ام!

 دیرزمانیست در میان جملات خویش گم گشته ام!

 چند هفته یست کلماتم را نیز گم کرده ام!!!

گم شده ام در میان کاغذها ،حسابها ، کم آمدن و زیاد شدنها

پر شده ام از باید ها و نبایدها و شایدها !

ریه هایم هوایی تازه میخواهند.

دو بال برای پریدن و آوازی برای رهیدن .

 دلم برای متنی زیبا وطولانی تنگ شده است!

 متنی به زیبایی و بلندای مهری که در سینه دارم

 جملات کوتاه مرا کارساز نیست ....

روح......جسم.....خستگی ......

حصارها را چنان به دور خود کشیده ام که نه توان ونه تاب گریز دارم

سخت  و سنگ شده ام!

من که روزی اوازی مرا بس بود تا بال بگشایم دیگر نه اوازی هست نه شوق پروازی!

دلم کجاست؟اوازم کو؟

گــــم شــــــــــــــــــده ام!!!!


حرف 101
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱  

عصرروز سه شنبه هشتم تیرماه وسط یه روز گرم تابستانی توی بیمارستانی که اون موقع اسمش بیمارستان فرح بود و حالا بهش میگن شهید اکبرآبادی مادری بعد از یازده سال انتظار و کشیدن حرف از این و اون فرزندشو با خوشحالی توی آغوشش کشید.میدونست دیگه زندگیش با اومدن اون بچه رونق میگیره و هرچند وقت یکبار شوهرش اونو به بهانه نازایی از خونش بیرون نمی کنه .مادر با اولین گریه فرزند همراه با اون گریه کرد و بعدش بچه ای روتو دست دکتربود با حسرت نگاه کرد.دکترکه اشتیاق مادر رو دید بچه رو تو آغوش مادر داد و گفت بیا اینم دخترت .مادر با شوق بی حد فرزند را بغل کرد و با لبهای خشک شده از درد زایمان نوزاد رو بوسید و مهرش را برای همیشه در دل کودک نشاند.من اون کودک بودم که حالا بزرگ شدم با محبت بی حد نسبت به مادری که تنها یادش براش مونده.مادرکجایی که بگی تولدت مبارک.


حرف 100
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱  

اهمیتی نمی‌دهم

که ستاره‌شناسان

درباره اتفاقی که رخ می‌دهد

چه می‌گویند، درخطوط درهم کف دستانم

چشم‌های تو

تنها پیشگویی عالم هستند

صدمین حرفم با تو:

از تو که دورم صد حرف دارم که بگویم

و صد سؤال که بپرسم و چون می بینمت،

لبم بسته و دلم باز می شود

و تمام وجودم چشم


حرف99
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱  

وسط یه جمعه کسل کننده، روی یک کاناپه بزرگ که آدم رو تا عمق وجودش بغل کرده لم داده بودم. قهوه فرانسه تلخ و داغ و سیگاری کنارش روی میز، کنار هم، منتظر مانده بودند که من در موردشان تصمیم بگیرم. کمی نگاه‌شان کردم. قهوه فرانسه خیلی خونسرد سر جای خودش مانده بود و خیلی آرام بخار می‌کرد.

پ.ن:سرنوشتم جا مانده ته فنجان قهوه ،جای تو خالی تا آن را تعبیر کنی.


حرف 98
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱  

پای آمدنت که نباشد
تمام جاده‌های عالم هم
که به خانه‌ی من ختم شود
باز هم نمی‌رسی…


حرف97
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱  

قهوه‌ هرچه‌قدر غلیظ‌تر و کم‌شکرتر باشد، به جان روح‌بخش قهوه نزدیک‌تر است. جان روح‌بخش قهوه هم چیزی است شبیه طعم یک بوسه‌ از یک عشق در ایستگاه اتوبوس، بعد از مدت طولانی انتظار.

 

پ.ن: قهوه‌ام را تلخ می‌نوشم / شکر؟ / نه! فقط کمی لبخند در فنجانم بریز …


حرف 96
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱  

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که تو سینه ی کسی که دوستش داری یه خونه گرم داشته باشی 

  

 پ.ن : آرامشاز اون کسایی هست که آدم دلش می خواهد ساعتها بشینه و نوشته هاش رو دوره کنه.


حرف 95
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱  

صبحها که تا اداره رانندگی میکنم صحنه های جالبی را از تو آینه جلوی روم می بینم.زن ها ومردهای که دارن میرن سرکار.باورت میشه شاید نیم ساعت پشت سرم تو ترافیک میاند بدون اینکه با هم حرفی بزنند،هرکدوم سرشون تو لاک خوشان هست .یه موقعی هم که دوتا دخترو پسر جوون تو ماشین جلویی سرشون تو لاک همدیگه بی توجه به همه دارند تو گوش هم حرف می زنند و از خنده ریسه می رن.با خودم می خندم و میگم اگه به هم برسید میشد عین آدمهای که توی ماشین پشت سری من هستند ساکت و بدون حرف. انگار با ازدواج همه حرفها تمام میشه و میشن دو تا غریبه زیر یک سقف .


حرف 94
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  

تو این خونه هوایی نیست...غروبایی که غمگینم
نفَسی اگه با من هست...هوای توئه تو سینَم
خیالت با منه هر شب...نفَس می سازم از یادت
دلی که خونه از غصه ت...هنوزم خیلی می خوادت
کسی جاتو نمی گیره...هنوزم پای تو هستم
مثل درهای این خونه...چشامم رو همه بستم
تو نیستی و لَبای من...فقط عکست رو می بوسه
تو رو اِنقدر بوسیدم...که عکست داره می پوسه
هنوزم خاطرات تو...نمی ذاره که تنها شَم
من حتی بعدِ مرگم هم...می تونم عاشقت باشم
هنوز هیچی مثل چشمات...منو از من نمی گیره
تو احساسی به من دادی...که با دوری نمی میره


حرف 93
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

پاریس را بی آنکه دیده باشم می‌شناسم، در فیلم‌ها زیاد دیدمش ، در کتاب‌ها تصور کرده‌ام, نام خیابان‌هایش را کم و بیش بلدم تلفظ کنم، آثار اصلی‌اش را می‌شناسم، رفته و نرفته بارها لمس‌اش کرده‌ام... دیدن پاریس به تحقق پیوستن یک رویاست؛ دیداری تازه از یک دوست ندیده ی خوب.

پاریس شهر بزرگیست. متروهای قدیمی دارد با دالان‌های تودرتو و طولانی، پله‌های بلند و عمیق که همه‌ی شهر را به هم وصل می‌کند. پاریس رو باید به دل دید، با اتوبوس‌ها و گاهی پیاده. حتی می‌شود به دنبال اتوبوس شماره‌ی ٩۶ گشت و یادی از فیلم Bitter Moon کرد! 

همیشه دوست داشتم پاریس رو ببینم ولی حالا حس میکنم پاریسی که تو در آن باشی سوای موزه ها و خیابانهایش عجب شبهای زیبایی خواهد داشت.مگه نه ؟


حرف 92
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  

چرا باید اینقدر خوب باشی که نتونم جات رو با هیچ کس و هیچ چیز پرکنم.


حرف 91
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  

هیچ حالم را می پرسی تا به تو بگویم حال من خوب است!!!!!
آنقدر که یک بند چرند میگوییم و تف میکنیم به روزگار.

می دانی بی تفاوت ازکنارفصلها رد می شوم .نه بهار ونه پاییز هیچکدام چنگی به دلم نمی زند.منتظرم تا آفتاب گرم یخهای نوک کوه را آب کند شاید آن وقت من نیز در زندگی جاری شوم .

پ.ن:من چاقاله بادام و گوجه سبز نمک زده را با هیچی عوض نمی کنم .

 


حرف 90
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  

تنها باشی
روز نعطیل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس میکنی
بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی...!!


حرف 89
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  

دوســـت دارم این رو نوک پنجه بلند شدن ها رو
و بوســــیدن لب های تـــــــــو را 
همان لحظه هایی که تو یک عالمه مرد می شی
و مــَـــــن یک عالمه زن !!


حرف 88
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠  

کانالهای تلویزیون رابی هدف یکی یکی رد میکردم.اندی داشت می خوند.چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب.دلم قنج رفت.زمان به عقب برگشت.خودم را درمکان و زمان گم کردم.کجایی تا پیدا کنی مرا؟


حرف 87
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠  

عاشق که نه ٬ ولی دوستت دارم !

با کلمات نمی تونم خوب بازی کنم و نمی دانم کدامیک بر دیگری برتری دارد ولی شنیده ام می گویند٬ کسی یا چیزی را که خیلی دوست داری رها کن و هیچ وقت سراغش نرو . اگر ان چیز یا آنکس در دنیا فقط مال تو باشد مطمئن باش روزی به تو برگردانده می شود . حتی یک دقیقه قبل از مرگ !

من خیلی وقت است تو را ول کرده ام با اینکه هنوز مطمئن نیستم واقعاَ بخواهمت  !

آخرش مگر قرار است چه بشود ؟ حالا یا مال من هستی یا نیستی !

اگر باشی که شایدخوشحال بشوم و اگر هم نباشی که می روی جز ان چیز هایی که خواسته یا نا خواسته قرار نبوده هیچ وقت داشته باشم !


حرف 86
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠  
کاش غم و غصه هم قیمتی داشت،
مجانی است لعنتی، همه می خورند ...

حرف 85
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠  

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

(زنده یاد حسین پناهی)


حرف 84
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠  

بی آنکه تجربه هم آغوشیت را داشته باشم و حتی یادی از تو در ذهنم باشد، دیشب درخواب هم اغوشت شدم.

پ.ن :

فقـط چـند قـدم مانـده بـود برسـم بـه "تــو"
اگر ایـن خواب لعنتی ، دیشـب ادامـه داشـت !

 


حرف 83
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

امشب دلتنگی رو اینطور معنی کردم.

  • بلا استفاده بودن تلفن همراه
  • بی علاقگی به خرید اکانت اینترنت
  • صندوق پستی خالی............

تصمیم گرفتم برم نواختن سه تار رو یاد بگیرم.میخوام صدای تنهایی از جای غیر از قلبم شنیده بشه


حرف 82
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠  

حالم بده .بیست دقیقه با یارو حرف زدم .هشت ساعته که ماتم .دوست دارم اوق بزنم و بالا بیارمت .تک تک حرفها رو دارم تو ذهنم دوره می کنم و به خریت خودم  بیشتر ایمان می آرم.راست میگفتن بزرگی به عقل است نه به سال .پیر شدم ولی عاقل نشدم....


حرف 81
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

دیشب توی میهمانی میان آن همه شلوغی یکباره روی مبل یه نفره همان طورکه نشسته بودم سرم را به لبه مبل تکیه دادم . پاهایم را بغل کردم و چشم ها یم بسته شد .خواب رفتم !

پ ن:به سراغ من اگر می آیی … دگر آسوده بیــــــا … چند وقتیست که فولاد شده … چینی نازک تنهایی من‎


حرف 80
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  

برای من هنوز هم هیچ جای دنیا کافی شاپ صدف نمی شود.بعد ازسالها دنیاگردی هنوز هم احساسی که6-7سال پیش در آنجا ( با ان حال و هوای ان سال هایم ) داشتم را در هیچ جای دیگری ندارم ...

 یادش بخیر !


حرف79
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠  

 بد است که به آینه نگاه کنی و به جای صورتت پشت سرت را ببینی . به صورتت دست بکشی چشمهایت را باز و بسته کنی برای خودت زبان درازی کنی و هیچ کدام را در آینه نبینی!

بی رحمانه این روز ها به خودم پشت کرده ام...

 


حرف78
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  

دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

چقدررررررررررردلم واست تنگ شده مادر.


حرف 77
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠  

دلم می خواست یک کلبه داشتم وسط یه جنگل سرد ، ساکت وبی سرو صدا . توی جنگل که راه می رفتم فقط صدای خش خش برگهاشو می شنیدم  .توی کلبم یه کرسی داشتم گرمه گرم . می رفتم زیرکرسی و چشمامو می بستم و میرفتم تورویاهام.اون وقت اگه تو خواب همیشگی هم می موندم غمی نبود .


حرف 76
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠  

این روزها شیرین میزنم ؛ بی آنکه پای فرهادی در میان باشد . . .

 


حرف75
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  

تولدت مبارک


حرف 74
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠  

به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟
به شکست دل من
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی...!؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!؟
یا به افسونگری چشمانت
که مرا سوخت و خاکستر کرد...!؟
به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست !؟
یا به جفایت که مرا زیر غرورت له کرد !؟
به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ........
خنده دار است.....

بخند !!


حرف 73
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  

الان هم که آلزایمر گرفتم تنها یاد تو ،توی ذهنمه .نمی دونم از چه جنسی هستی ؟!!!!


حرف 72
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

امروز صبح نشستم تمام ایمیلهای رو که از تو داشتم رو توی Inbox  انتخاب کردم .بعد دکمه delet روزدم . یاهو طبق دستور معمول پرسید Are you sure for delet ?  نمی دونم چرا زدم No!!!!!!


حرف 71
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠  

داشتم دنبال یک مطلب خاص تو اینترنت میگشتم که بر حسب اتفاق نوشته زیررو توی یکی از وبلاگها دیدم ودلم نیامد که اینجا ننویسم:

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد . دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند...
آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند.
در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هایم را برایش بازگویم .

برگرفته از سایت عاشقانه ها


حرف 70
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  

چند روز تو اخبار خبرهای بدی می شنوم.میگن توفان آیرین که خیلی هم شدید هست داره به سواحل شرقی آمریکا  نزدیک میشه واحتمالاَ امروز شنبه به ایالت کارولینای شمالی برسه .دلم خیلی شور می زنه .دعا میکنم خدا تورو تو پناه خودتش حفظ کنه عزیزم.مراقب خودت باش.


حرف 69
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠  

دوچار روزمرگی شدم .حوصله ندارم .چند روزهم هست که همش مریضم.اصلاَ حال و اوضاع خوبی ندارم .  نمیدونم چی کار کنم. به همه بی حالی و حال بدم کمر درد هم اضافه شده.نه حوصله خونه رو دارم و نه حوصله سر کارفقط دلم می خواهد که بخوابم اونم یه خواب عمیق .باورت میشه چشمم هم نای مژه زدن نداره .از شانس بدم عینکم را هم این وسط گم کردم .واسه عصر با هنگامه قرار گذاشتم برم یه عینک آفتابی بگیرم .وقت دندانپزشکی هم دارم که احتمالاَ باید کنسل کنم .خیلی بی حالم خدایا


حرف 68
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠  

امروز چهارمین سالی بود که تولدم بود و تو باز هم نبودی .

رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک 
رهگذار عمر راهی بر فضایی دور یا نزدیک
کس نمیداند کدامین روز می‌آید
کس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد


حرف 67
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  

میدونی دیشب به چی فکر می کردم ؟ به اینکه که چقدر دلم واسه صدات تنگ شده .


حرف 66
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠  

کوچه خانه عطر سیب را در مشام خود حفظ میکند چقدر این شبها

چشمانم نمناک میشود که جز قاب عکس خالی از تو نمی توانم

نرگس چشمانم را نظاره کند چه تلفیقی است

روزت با سالروزت و من غریبی در بین آدمهای شهر

امشب ماه نیزازغم دل من پشت سایه زمین پنهان شد

شاید نخواست درخلوت کوچه دست پدری رابردست فرزندش حلقه شده بود را ببینم

کاش بودی وبردستان پرمهرت بوسه ای می زدم

کاش بودی و آغوش گرمت تمام تنهایی مراازیادم می برد

نیستی ولی یادت همیشه هست

پدرم روزت مبارک


حرف 65
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠  

درست که فکر می کنم  ازدست خودم خیلی عصبانی میشم .از مهربونی زیادم حالم بهم می خوره .حس می کنم دلم شده اندازه یه قوطی کبریت که داره وجودم رو به آتیش میکشه .خوش بحال آنهای که به سادگی آب خوردن پا میزارن روی دل مردم و رد میشن بدون اینکه صدای شکستنش آزارشون بده. به همه عالم وادم باج میدم که نکنه از من ناراحت بشن .آخه منم آدمم؟


حرف 64
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  

ماجرای مراپایانی نبود

درتمام اتاق ها

خیال های تو پرپرزنان می رفتند و می آمدند

و پرندگانی

بال های تو را می چیدند و به خود می بستند

که فریبم دهند

ومن

تکه تکه

فراموش می شدم ........


حرف 63
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

کاش این مردم

دانه های دلشان پیدا بود.........


حرف 62
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠  

وقتی که زندگی، در فاصله ی امروز تا فردا، مسیرش را تغییر می دهد.

 وقتی نقشه هایی که کشیده ای در فاصله ی امروز تا فرداچون حباب های کوچکی می ترکند.

 وقتی چیزی که در ظاهر اهمیت داشت، در فاصله ی امروز تا فردا بی اهمیت می شود.

تنها رها کردن برایت باقی می ماند.

و دعوت به مبارزه ، تا از این دگرگونی عظیم 

جسارت راهی شدن را بیابی!


حرف 61
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠  

نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی


حرف 60
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠  

دیشب درکوچه پس کوچه های خاطراتم بوی  عطرحضورت پیچیده بود. بد جوردلتنگت شدم . چطور دلت می آیدآخه !!!!

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

آتشی چهره بدین کار بر افروخته بود


حرف 59
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  

قدیمی ها می گفتند دستی رو که نمک نداره بزاریم زیر تبر . واقعاً راست می گفتند.به هر کس که خوبی کردم با اینکه توقع بازگشت آن را نداشتم  یه طوری جوابم رو داد که تامغز استخون سوختم .آی دلم می سوزه .


حرف 58
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  

دلم تنگ لحظه های زیبای تنهائی است لحظه هائی که مملو از سکوت بود، لحظه هائی که برای بوجود آوردنش تنها یک دل شکسته لازم بود، لحظه هائی که فقط ایمان بنیان ستونش بود. لحظه هائی که در آن بارها توبه کردم ولی باز توبه شکستم.

 دلم تنگه لحظه هائی است که خود و روح را به مسلخ تاریخ می بردم و او را از گذشته، در حال احساس می کردم.

امشب دلم خیلی تنگه.خیلی خیلی

دلم تنگه زمان نوجوانی است، زمانی که بوی بهشت و صدای درون آن را احساس می کردم.

دلم تنگه های سخنان او است که همچون آبی گوارا بر گلوی تشنه ای ، عطش جدائی را از بین می برد.

دلم تنگ بادهای تند و سرور بخش ساحل است که من را راحت تر و آسان تر به او می رسانید .

دلم تنگ غروب خورشید است که شاهد حرفهای من بوده است واین خورشید برای دل معناهائی داشت ....

دلم تنگ اولین احتیاج دردآور است که با تمام اخلاص خداوند را در بیابانهای سوت و تنهائی ، در جمع شلوغ انسانها فریاد می زدم وندای حق را در نتیجه عمل می شندیم و برای من هیچ گناهی نداشت مگر داشتن قلبی محتاج ولی عاشق.

دلم تنگ صدای خاکی است که در زیرپاهایم است که از زجرهای زمان چگونه سست بر روی آنها قدم بر می داشتم ولی امید به او باعث استوار تر شدن گامهایم می شد.


حرف 57
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠  

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه‌ی مشهورش تا به آن حد، گندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم


حرف 56
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠  

شش پارادوکس در کشورما:

 1-هیچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.

2-تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما بازار راکد است.

3-بازار راکد است، اما هیچ کس گرسنه نیست.

4- هیچ کس گرسنه نیست، اما همه نا خوشنودند.

5-همه ناخوشنودند، اما هیچ کس شکایتی ندارد.

6-هیچ کس شکایتی ندارد، اما زندان ها پر است.


حرف 55
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  

 من اگه خدا بودم، اینترنت رو قطع می‌کردم مردم یه ذره زند‌گی کنند

من اگه خدا بودم هم،عاشق " تو" می شدم.

من اگه خدا بودم تو دهن این دولت می‏زدم!

من اگه خدا بودم پیامبر نمی‏فرستادم، مرد بودم، خودم می‏اومدم پایین!

من اگه خدا بودم مامانم و میبردم مکه.

اگه من خدا بودم ، به ابراهیم میگفتم به جای این که خونه ام رو تو صحرای عربستان بسازه ، بره یه جایی تو سواحل هاوایی بسازه.


حرف 54
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠  

فروردین ماه بی پولی کارمندها هست .اگه ازاین موضوع (که البته خیلی هم مهم هست بگذریم )هوااینقدر خوبه که  آدم دوست داره بزنه بیرون و ساعتها راه بره .درختهای تازه سبز شده که هنوز دود شهر سیاهشون نکرده سرزندگی روپیشکش می کنه .قدم زدن تو سایه روشن خیلی لذت داره . راستش اصلاً حوصله کار و اداره و آدما را ندارم.جون میده صبح زود بری پیاده روی حسابی بعدش هم یه نیمرو با سنگک تازه بزنی تورگ ،بقیه کارهات رو هم انجام بدی وعصرش یه چرت توپ بزنی ،چه حالی میدهه .اصلاٌ من الان فقط خوابم می آید.


حرف 53
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠  

حال خیلی بدی دارم .میخواهم اوق بزنم .ازهر چی مرد هست بدم می آید.البته بقول قدیمی ها کو مرد؟کاش میشد همشون رو اوق زد تو توالت وبعد سیفون رو کشید.

سرم سنگین شده .داغ داغم .نمی دونم چی کارکنم .


حرف 52
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩  

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .قلب

باتوجه به اینکه ازپیش از تحویل سال در بلاد کفرهستم واحتمالاً فرصت سرزدن به وبلاگ را نداشته باشم ،گفتم پیشاپیش سال 90 را به همه دوستان گلم تبریک بگم.ازته ته ته قلب براتون  بهترین ها را آرزو می کنم .


حرف 51
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩  

این روزها نوازنده خوبی شده ام ؛
دلم شور میزند ...
چشمانم تار


حرف 50
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  

این روزها ،روزهایم، به زنی نازا می ماند..

با این که می داند هیچ وقت حامله نمی شود، اما هر شب و هر شب قرص های حامله گی اش را سر وقت می خورد...

با این که می دانم نمی آیی، این روزها،هر روز و هر روز فریاد می زنم:

او همین جاست ............بازخواهدآمد..............


حرف 49
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩  

هنوز هم پس از سالها چشمانم پی چیزی می گردد،پی خیال گمشده ای ...تصویری ...یادی...آهنگی..فکر می کنم به تمام فصل هایی که بی تو گذشتند و من مضحکانه ازکنارشان رد شدم و تنها لبخند زدم که یک سال دیگر هم به روزهای بی تو بودن اضافه شود، ....

خیال پر کردن جای خالی تو را ندارم،دیگر نمی سازم، تنها ویران می کنم.....

مهم نیست که نیستی،من اما چشمانم هنوز منتظر بارقه ای است،کور سویی،نشانه ای ...این جا اما حیاط خلوت زندگیست نازنین...کم عابر و بی صدا و کم حادثه... عشق که نباشد سطل های رنگ، روی دیوار زندگی می ماسند، بی آن که برقشان نگاهت را بگیراند،عشق که نباشد، روزگاری دیگر می خواهم تا شاد باشم و زندگی کنم، عشق که نباشد دنیا را می خواهم چه کار؟؟؟؟

عمری دگربباید بعداز وفات مارا              کین عمرطی نمودیم اندرامیدواری


حرف 48
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩  

حرف تازه ای ندارم .فقط خواستم بگم تولدت مبارک


حرف 47
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩  

لینک قبلی را بستم به احترام تمامی دوستای عزیزم که در نظرات خصوصی کلی منو راهنمایی کردن.حس زیبایی که کسی رو نشناسی واینقدر نسبت بهش تعهد داشته باشی .ممنون از این دوستان عزیزم و می خواستم بدونید که چقدرنظرتون واسم محترمه


حرف 46
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩  
حرف 45
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩  

فقط این را می دانم که هر چه را که به قیمت از دست دادن روزهای زندگیم به سخت ترین شکل ممکن بدست آوردم ٬ آنقدر اسان به دیگران بخشیدم که از ناباوری ساده به دست آوردنش ٬تنها توانستند حرامش کنند ! آسان تر از گذشتن روزهایی که صرف بدست آوردن شان کرده بودم! بدون اینکه حتی لحظه ایی درک کنند که سکوت هنگام ببخششم از فخر و غرور نبود . که از . . . !

تنها خودم ماندم بخشیده نشده!

البته هنوز بدست هم نیامدم!چه برسد به سخت و آسانش!

می ترسم حرام شوم هنوز بدست نیامده . . .

برگرفته شده از وبلاگ لحظه های فانی


حرف 44
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩  

می گین عاشقی بد دردی .من میگم نداشتن کی برد فارسی توخارج ازکشورازاونم سختره.هر کلیدی را ٢٠بار زدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


حرف 43
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩  

تنبلی من چیز تازه ایی نیست !

ولی این روزا خیلی تنبل تر از همیشه م !

خیلی خیلی تنبل تر !!!!!!!!!

فکر هم نکنم به این زودی ها آدم بشم

مریض گونه  با خودم کنار اومدم

حوصله سفرندارم


حرف 42
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩  

پاییزآمد.اینواز برگهای زرد درخت چناری که  روی شیشه ماشین ریخته شده  فهمیدم.عاشق راه رفتن تو خیابون توفصل  پاییزهستم .دلم میخواهد ازاین سر تا اون سرپیاده برم وبه صدای خش خش برگهای زیرپام که واسم حکم یک ملودی عاشقانه است رو گوش بدم.اگه هواهم ابری باشه و یه نمه هم بارون بزنه که بساط عشق بازی تکمیله .

گاهی وقتاواسه شنیدن یک خش خش ناچیز ، حتی مسیرم را هم عوض میکنم
دل من یک کوچه باغ پر از برگ های پاییزی می خواد.

راستی یادته همیشه به من  میگفتی پاییزهای اینجا محشره .

وقتی روخرمن برگهای هزاررنگ راه میری ،یادت بیارکه مریم عاشق پاییزبود.

 


حرف 41
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  

بی حوصله‌ام . از این همه های و هوی زندگی وکار خسته ام. دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکی کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.

تنم داغ داغ شده .دلم برف می خواد .دلم برای راه رفتن زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن. برم وسط یه جنگل سرد .تنها بمونم اینقدر که از تنهای دلم تنگ بشه اون وقت دلم می‌خواهد با یکی حرف بزنم .یکی رو میخوام که باهاش لحظه ها رو فراموش کنم.دوست دارم یکی بشینه برام یه قصه تعریف کنه .کسی که قصه عشق رو بلد باشه. 


حرف 40
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  

کتابها و جزوه ها رو بازم مرور می کنم .  صد جور زمان داریم . Present Perfect یا همان زمان حال کامل . حال استمراری و....

گیج شدم .نمی دونم چرا  در زمان حال کامل هم باز من  "حال " ندارم ناراحت


حرف 39
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩  

بوی سیگارتازه خاموش شده واتوی داغ روی لباسهایش حس می شد.در منتها علیه تاکسی جمع شده بودم ولی ته سیگاراتوشده با شیطنت داشت وا می رفت .

گرمای تنش چندش آور بود.گریزی نبود.به مقصد نرسیده پیاده شدم.


حرف 38
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده بر آب...

  در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...


حرف 37
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩  

شروع شوم شاید

روزیکه ، اورا که دوستش دارم لبانم را ببوسد

عمیق

سبک

سرم بیرون بریزد

خالی شود

خالی شوم ...

 

قدم اول :رنگ سرخ زیبایی را بر لبانم می زنم .

چقدر زیبا بود زن در آیینه!!!!!!!!!


حرف 36
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

 می خواهم بدانی که چقدر برایم مهمی ، اگر بخواهی می توانی خالق کسی باشی که در درون من است .

 تنها تو می توانی دیواری را که از آن می ترسم خراب کنی .

 تنها تو می توانی چهره ی مرا از زیر نقاب ببینی.

تنها تو می توانی مرا از دنیای وهم آلود درد و تردید و تنهایی رهاکنی.

 پس خواهش می کنم از کنارم نرو . می دانم که برایت ساده نیست .

 اعتقاد به بی ارزشی دیوارهای محکمی می سازد و هرچه به من نزدیکتر می شوی .

 درخشش وجودت چشمهایم را بیشتر می زند .

می بینی .... در برابر چیزی به جنگ برخواسته ام که بیش از همه چیز به آن نیاز دارم .

اما به من گفته اند عشق قویتر از دیوارهاست و تنها امید من به همین است . پس با دستهای قوی و مهربانت آن دیوارها را در هم بکوب ، زیرا به تو نیاز دارم .

می دانم که فاصله ها حریف عشق حقیقی نخواهند بود..... پس اثبات کن که عشقت حقیقت داشت و من در خیال نبوده ام.


حرف 35
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩  

     گفته بودی که چرا محوتماشای‌منی؟

      آنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!

  مژه برهم نزنم تا که ز دستم  نرود

     نازچشم تو به قدرمژه برهم  زدنی !

فریدون مشیری


حرف 34
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩  

بی وفاوی مهربان من .مغرور من .قدمهایت ،نفسهایت را حس می کنم با این همه دوری چرا اینقدر نزدیک به خود حست می کنم .همه مشغله ذهنی من هستی.دیگر دل و دماغی واسه نوشتن نداشتم ولی الان خوشحالم که هستی و می بینی مرا. پس بازم می نویسم و بازم اینجام چون تو هستی.باش که بودنت دلیل بودن من است.راستی این روزا خیلی مشغولم واسه امتحان ایلتس .اینها همه موانع رسیدن است .به  خودم قول دادم همه این سد ها را بشکنم.


حرف 33
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩  

فقط برای تو

I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you...

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying
I love you...

Hello - I just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying

I love you...


حرف 32
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩  

اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمی ترسم اگه گاهی دعاهامون بی اثر میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر میشه

تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماش و یه لحظه برنمی داره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستای خودت داری همه هستی مو می گیری

دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه میذاره دل تنگی مگه گریه امون میده

مریض ام کرده تنهایی ببین حالم پریشونه

من اون قدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد درا رو باز میذارم


حرف 31
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

"Dani Jarque siempre con nosotros

Dani Jarque always with us

"دنی ژارکو"  همیشه با ماست!


حرف 30
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩  

جاتون خالی دیشب رفته بودیم یه رستوران سنتی بهمراه خانواده .خواهرکوچکم و شوهرش وخواهر بزرگم و خترش هم با ما بود .کلاً یه جمع  بی جنبه کامل . نزدیک میزی که ما نشسته بودیم .آقای حصیری خواننده رادیو نیز نشسته بود . قبل از اینکه پاشه وبره برنامه اجرا کنه از همون جایی که  نشسته بودیم ازش درخواست کردیم یه آهنگ بخصوصی رو بخونه .اون هم با مهربونی قبول کرد و برنامه شروع شد .آقا چشمتون روز بد نبینه دیگه مگه مارو ول کرد هر 5 دقیقه بیهوا  از ته سن می اومد این ور سالن بالای سر ما که مشغول کشیدن استخوان شیشلیک به دندانامون بودیم وبا احساس تمام  بخشی از آهنگ رو بالای سر ما می خوند .از بس از خندیدم که واقعاً حال من بد شده بود از بس  لپامون رو کاز کرفتیم که زخم شد .

دفعه سومی که داشت می آمد طرف میز ما فقط من مونده بودم چون همه از ترس خنده زدن بیرون .

جاتون جداً خالی


حرف 29
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩  

تولدم مبارک .............

یک سال دیگه ازعمرم گذشت و باید بگم مثل برق وباد تموم شد .خداروشکر شادیش زیاد بود وغمش کم .حالا امروز روزگارصفحه سفید دیگری رو پیش روی من گذاشتنه که باید پر کنم. خدا کند آخرسال  روسفید باشم و صفحه‌ام را کم غلط تحویل بدهم و البته فرصت هم باشه واسه پرکردن اون .

از خدا می خوام که به من یادبده که دلی رو نشکنم .اگه استطاعتی داده این قدرت رو بده که دست ناتوانی رو بگیرم .دورویی رو از دلم دور کنم و با همه یکرنگ یکرنگ باشم . عشقم روهم هرجا هست سلامت و خوشبخت نگهداره .

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت

شبی به عمرم ا گر خوش گذشت آن شب بود

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت                          

شبی که با تو مرا در کنار  گذشت                           

گشود بس گره آن شب زکار بسته ما     

صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یاد آور سفر آری      

چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت              

غمین مباش و میاندیش زین سفر

اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت......

 


حرف 28
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩  

درلابلای برگهای دلنوشته هایم رد ی از تو نمی بیابم. کجایی که .....

دست نوشته هایت برایم چون آیه های مقدسی است که بی وضو بر آن دست نمی زنم.دل من پیش توست ولی حسش نمی کنم . چرا؟

          سراب رد پای تو

              کجای جاده پیدا شد

                     کجا دستاتو گم کردم

                             که پایان من اینجا شد

                                      تو با دلتنگیای من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی


حرف 27
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩  

تواین ماه سفری داشتم به ایتالیا.وای جاتون خالی که چه کشور قشنگی بود .البته ازشانس من ماه خوبی هم رفته بودم هوا عالی عالی .ونیز و روم هم رفتم .البته دنبال کاری که بودم متاسفانه نتیجه دلچسبی نداد ولی تجربه خوبی بود .توی سفر یه همسفرباحال هم داشتم که واسه همه چی پا بود.تو ونیز کنار آب که نشسته بودیم و جاتون خالی یه نوشیدنی توپ هم داشتم می خوردیم ، میدونی به چی فکر می کردم به این که زمان و مکان و موقعیت .این سه تا که جور باشه هرچیزی که پیش بیاد حتماً توپه .


حرف 26
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩  

اینجا تنها جای که پر از انرژیهای مثبت هست .همه رو دوست دارم بدون اینکه بشناسمشون .تنها جای هست که بدون دعوت خونه همدیگه میریم وبابت اینکاراز همدیگه تشکر می کنیم .اگه کسی بهت سرنزنه دلت میگیره .همش تند تند دلمون واسه خونه درختیمون که کسی از دوستای دنیای واقعی اونجا رو بلد نیست تنگ تنگ میشه  .کسی حسادت نداره به آنچه که داری و کسی تو رو بخاطر معایب  کوچک وبزرگت سرزنش نمی کنه .

فردا می خوام دست به کاربزرگی بزنم . برای موفقیتم دعا کنید .


حرف 25
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این موقع صبح نوشتن فقط طلوع صبحهای را برام تداعی می کنه که از شب تاصبح با هم حرف می زدیم و وقتی نگاه می کردم می دیدم ساعت ٧ صبح شده و من اصلاً دیشب نخوابیدم.حس خوبیه


حرف 24
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

تقدیم به توای که تحملم کردی:

یه روز تو زندگیم بودی
همین جا روبه روم بودی
اما آرزوم نبودی
فکر می کردم از آسمون
باید بیاد یه روزی اون
تا آرزوم بشه تموم
یه اشتباهی کردم و
دل تورو شکستم و
نمی بخشم خودمو
حالا پشیمون شدم و
می خوام تو باشی پیشم
و حق داری که نبخشیم
شرمندتم که ستاره داشتم و
دنبال اون می گشتم و
شاکی ازین بودم که من
ستاره ای ندارم
ستاره بود تو مشتم و
تکیه می داد به پشتم و
احساسشو می کشتم و
احساستو می کشتم...

حرف 23
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩  

سال نو مبارک عشق من . خوبی؟عید کجا بودی .حتماً مثل همیشه سر کار .من که خیلی بهم امسال عید حال داد .ایران نبودم .هرشب یا دیسکو بودم و یا کنسرت خوانندگان معرفی مثل امید واندی و معین .وای شب کنسرت معین چقدر یادت کردم بی وفا . دم معین هم گرم هرچی آهنگ شاد داشت همه رو خوند و از بس رقصیدم که دیگه نای رفتن تا هتل  رو نداشتم. با آهنگ طلوع معین کلی به یادت گریه کردم.خیلی بدی...........


حرف 22
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸  

من یک دوزخ دور افتاده ام که آتش ها هم از همنشینی با من می گریزند.یک حسرت قدیمی یک نفرت تکراری یک تنهایی بی حاصل.

من خیالی خامم یک آرزوی موهوم یک تاریکی مبهم که هیچ ستاره ای دوست ندارد با من دوست شود.

اگرچه دوزخی ام و اگرچه جز باد چیزی در دست ندارم اما تو را دوست دارم و درحرفهایت که به رنگ وحی و عطش از کنارم عبور می کنند اقامت می کنم.

اگرچه پیراهنم را از شعله های دوزخ بافته اند اما عطر بهشتی ات در تک تک سلول هایم خانه دارد.

اگرچه یک علف هرزم اما اگر صبحگاهان صدایم کنی از پشت درختان نارون قدمی کشم و لاله وار به سوی تو می آیم

برگرفته از کتاب تو را دوست دارم


حرف 21
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  

Happy Valentine Day

Love is that holy wine which the gods distill from their hearts and pour into the hearts of men.

When love beckons to you, follow him, Though his ways are hard and steep.

Let there be no purpose in friendship Save the deepening of the spirit.

Love has no other desire but to fulfil itself.

عشق، شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند و درون قلب انسانها می ریزند.

آن هنگام که عشق شما را می خواند، از آن پیروی کنید، هرچند که راه عشق سخت و پرفرازونشیب باشد.

یگذارید که در دوستی و محبت، منظوری نباشد جز ژرف دادن به روح.

عشق خواسته ای دیگر ندارد جز وفای به آن و ماندن بر سر پیمان آن.

جبران خلیل جبران


حرف 20
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸  

می نویسم وقتی که نباید بنویسم

دوست دارم وقتی که نباید دوست داشته باشم

اسیرم در حالیکه از هفت دولت آزادم

درشناختم ولی باز اسیرافکارم

درخوان نعمت هستم ولی هنوز درعطش میوه ممنوعه

کویرم ولی عاشق شقایق

شجاعم ولی صیاد نیستم

کاش تو هم شجاعت مرا داشتی

من وقتی تیغ برگردنم بود فریادت زدم

دل  و دین و آبرو را به پایت ریختم

وقتی در اوج بودم و تورا درزمین دیدم بسویت پر گشودم  

حالا که بر زمین نشستم دیدم که سراب بودی

چقدر امروز سربلندم  که من این همه بودم و تو هیچ


حرف 19
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

سایه شو رو سر این همیشه عاشق

بی تو خالی تمام این دقایق

من بجز خاطره ها چیزی ندارم

بی تو هرلحظه همیشه بیقرارم

بی تو این گلایه ها چه بی شماره

شب و روز برای من فرقی نداره

زندگی رو با تو،عشق تو می خوام

تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

تمام قصه هامو از تو دارم

بهترین خاطرههامو از تو دارم

تو این شبای خالی ازستاره

آخرین ترانه هامو از تو دارم 


حرف 18
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸  
در دستانم خطی نیست
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آینده ام را بگوید
 نه خطی که مرا به کسی برساند
تمام خطوط دنیا را در چشمانم پنهان کرده ام
تا از نگاه متعجب کف بین ها دلم خنک شود

حرف 17
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم 

دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم 

به آسونی یک قصه تو از عشقم گذر کردی

دلم یک گوله آتیش بود تو اونو شعله ور کردی

میون این همه آدم شدم تنهاترین تنها

منو انجا رها کردی تو در این گوشه ی دنیا

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم 

دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم 

ببین بغض شکستم رو نمیگم دیر یا زود 

اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده

واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی

نمیدونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی

با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم

هنوزم توی این غربت برات معنای آغازم 

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم 

دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمیبندم 


حرف 16
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  

به شوق آمدنت  فرقی ندارد به نرده های کدام ایستگاه تکیه داده باشم آن وقت که قطارسوت آمدن تو را سر میدهند!
عادت کرده ام برای آمدنت چشم به در باشم  ...اینجا هم بهانه است...گاهی دوشنبه ها وسه شنبه ها و چهارشنبه ها و یا نه...همه ی هفته و همه ساعت را در انتظار دیدنت  پشت سر میگذارم....
وقتی دفتر عمرم را ورق میزنم ...وقتی به صفحه های سبز زندگی ام نگاه میکنم....وقتی رد پای تو را لابه لای  همه برگ ها ونوشتها می بینم چقدر خوشحالم که زیر
سایه ی نگاه تو نشسته ام....... 


حرف 15
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸  

یکی دوروزه صبح که از خواب پامیشم موبایلم آلارم می ده که "حواست جمع باشه تولده".بیچاره ایمیل یاهو هر روز یک ایمیل می فرسته که مریمی یادت باشه که 8دسامبر تولده .گفتم حواسم هست . مگه میشه یادم بره . اون نیست ولی یادش که همیشه با منه.....

کجایی تا ببینی که چگونه قلبم را

 در جعبه ای رنگارنگ میگذارم  تا به تو هدیه کنم

کاش در کنارم بودی ....

اما حالا که از هم فرسنگ ها دوریم بدان که در

سخترین لحظه ها شادترین روز خدا را تنها جشن گرفته ام

تولدت مبارک


حرف 14
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  

سلام تنهایی قشنگم.چند وقتی شده که بخاطرمشغله زیاد نتونستم اینجا بیام .دلم واسه خونه خلوت خودم حسابی تنگ شده بود . هفته گذشته رفته بودم الجزایر .کشور قشنگی بود .با بیشتر کشورهای که تا حالا رفته بودم کلی فرق داشت .هوای پاک و بارونی با مردمی بسیارخونگرم  .ولی لامذهب هیچ جا نهران نمیشه . دلم واسه خیابان های شلوغش یک ذره شده بود و بیشتر ازهمه  دلم واسه نوشتای نصفه شبی .راستش حتی یکبار هم رفتم قسمت بیزنس سنتر هتل که بنویسم دیدم کی برد نه حرف ث نه چ ونه ژ .. رو نداره بالاخره نشد که چیزی بنویسم.یک عکس هم از شهرالجزیره با خونه های قشنگ شیرونیش واسه وبلاگم هدیه آوردم که بدونی که یادت بودم یادتوکارولین عزیزم                        


حرف 13
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  

برای ا......

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

 تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام

برگرد

برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غضه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


حرف 12
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸  

روی میز مطالعه کتابهای انگلیسی جور واجور روی هم تل انبار شده.نشستم تا  از سکوت شب استفاده کنم بلکه یکسری از تکالیفی رو که قراره آماده کنم . تو خونه ویلای که مشرف به اتاقم هست , صدای هلهله عروسی . جالب که تا وقتی درس رو شروع نکره بودم این صداها رو هم نمی شندیم ولی حالا که میخوام حواسم رو جمع کنم این صداها رو می شنوم. چرا باید وقتی چیزی رو که نمیخواهی بشنوی ، میشنوی و و قتی که باید بشنوی، نمی شنوی.اصلاً همیشه اینجوری .یک چیزهای تو مسیرت قرار میگیره که مسیر تو رو عوض می کنه .وای چقدر ذهنم مختوشه . خاطرات گذشته که هرچی من میخواهم ازشون فرار کنم باز پس ذهن من هستند .

این صداها تا کی ادامه دارند . نیاز به تمرکز دارم واسه ادامه ولی اینها نمی زارن .

اینگار عروس و داماد و یا ..دارند رقص تانگو می رند . صدای خواننده می آید:

ای شب از رویای تو رنگین شده            سینه ازعطرتوام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش       شادیم بخشیده از اندوه بیش

نه انگار امشب همه چیز دست به دست هم دادن که منو دیوانه کنند .

چه گریزیست زمن؟چه شتابست به راه ؟به چه خواهی بردن .به شبی این همه تاریک پناه؟لحظه ها را دریاب .چشم فردا کوراست.

لیوان چای هم سرد شد.


حرف 11
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است


حرف 10
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  

توبه من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست

که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟


حرف 9
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸  

عصری ماشینم رو بردم کارواش.حسابی شستن و براق شد .رنگ نقره ایش مثل نقره تازه ابکاری شده بود. بعد از مدتها یک وقت واسه این تفلی  پیدا کردم . از کارواش که آمدم بیرون بارونی بارید که بیشتر به سیل شبیه بود.ماشین شد همانی که قبلاً بود.از شانس من اگر بارون نمی امد جای تعجب داشت.دلم به حالش سوخت.ولی عوضش واسه اینکه نازشو بخرم باکشو  پر بنزین کردم انهم از نو سو پر.


حرف 8
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸  

فردا جلسه اول کلاسهای زبان شروع می شه .یکسال وقت دارم تا نمره 7 بگیرم .دعا کنید قبول بشم.آینده من به این امتحان بستگی داره. ای نمره 7 IELTS  کجایی.

گردوی دانش سخت است و محکم - لیکن نباشد مارا از آن غم


حرف 7
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  

در زندگی لحظاتی هست که آن قدر دلت برای کسی تنگ می شود که آرزوهایت تنها با در آغوش گرفتن او برآورده می شود .


حرف 6
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸  

دوست عزیزی دارم که هر روز عطر BLACK XS می زنه .ماه گذشته مدیرمون از سفر زیارتی که به قم رفته بود واسمون از این بادبزن های چوبی چینی آورده بود .واسه این که بوی چوب روی بادبزن از بین بره از دوستم خواستم یه مقداراز عطرش را به بادبزن چوبی بزنه .حالا هر وقت که بادبزن رو بو می کنم یاد دوستم می افتم و هر وقتم که دوستم را با همان بوی عطر می بینم یاد بادبزن می افتم ..!!!! رابطه این دو تا چیه ؟

راستی بازم پاییز داره می آید و یاد و خاطره تو رو برام می آره !!!این یعنی چی؟؟


حرف 5
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  

هر کلمه ی من صدها رؤیا را برای تو به تصویر می کشید و تو این را نمی دیدی!

هر نگاه من پر از حرفهای نگفته ام بود اما تو این را نمی فهمیدی!

هر تپش قلب من هزاران هزار احساس پر از عشق را برای تو به ارمغان می آورد اما تو این را حس نمی کردی !

اصلا تو مرا نمی شناختی و من به امید اینکه روزی خواهی فهمید که:

"من به عشق تو زنده ام زنده به یاد تو"

زنده مانده ام.

و تو هنوز هم این را نمی دانی...

ای بی وفای من

 

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما . عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازم
با غربت من بساز تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش. عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن
قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن  از عشق جون سپردن
وقتی که هق هق عشق  زجهء احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه فرصتی نیست
عشق من عاشقم باش . نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

 

 

 


حرف 4
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸  

من گنجینه حافظه ام را که پرازخاطره های تلخ و رنج آور و دیر پای زندگی است بدنیا و آخرت نمی دهم.درلحظاتی که تنها نشسته ام با آنها سرگرمم و اینها بودند که مرا ار سختیها و مذلت ها نجات دادند؛هر خاطره ای چون مروارید و ستاره ای درخشان در افق زندگیم درخشندگی خاص دارد.آه خاطراتم. .آه خاطراتم. .آه خاطراتم.


حرف 3
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸  

آنتونیودی لاساله: دوست داشته باش تا دوستت داشته باشند.

Antonio De La Salle: If you want to be loved, be lovable

 

بازم سلام دلکم . حرف بالا رو قبول نداری می دونم.چون خیلی ها رو دوست داشتی ولی ازشون بد جوری رودست خوردی .به اینا که فکر می کنم میبینم اونای فقط به فکر خودشون هستند خیلی موفق تر بودند .چند وقتی هست که امید یه آهنگ جدید خونده ،خیلی قشنگه . به نظرم هرکی گوش بده می بینه راست می گه من که خیلی این آهنگ رو دوست دارم و فکر کنم صد بار تا حالا گوش دادم و هر بار اعتمادبه نفسم بیشتر می شه و می فهمم که چقدر خودم مهم هستم مهمتر از همه چیز.

باورم نمیشه گفتم تو همون فرشته ای که

می مونه همیشه با من

باورم نمیشه گفتم هیچی غیر تو نمیخوام

خیلی طول کشید بفهمم زیر پوست من نبودی

واسه من می مردی اما حتا دوست من نبودی

فکر می کردم نباشی تنهاترین آدم آسمون و زمینم

دور و ورم خلوت شد این بهترین فرصت شد

که خودمو ببینم

من و خود من تا آخرش با همیم

من و خود من واسه هم نمیزنیم

من و خود من مثل یه کوه محکمیم

من و خود من مگه دیگه میشکنیم؟

ترسی ندارم از شب از اینکه تنها شدم

تازه فهمیدم باید تکیه بدم به خودم

تازه فهمیدم باید من و خودم ما بشیم

یه تکیه گاه واسه هم کویر و دریا بشیم

آره از این به بعد من میشم دوست خود من


حرف 2
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸  

چند وقتی متروها خیلی شلوغ شده واسه همین صبح کله سحر قبل از شروع طرح ترافیک از خونه زدم بیرون .هوا هم خیلی باحال و عشقولانه شده دلم می خواست تا اون سر دنیا رانندگی کنم .اصلاً من با رانندگی از اول هم خیلی حال می کردم یه تنهایی قشنگی داره آزاد از همه تعلقات .رسیدم اداره دیدم تا بقیه همکارام بیان کلی وقت دارم واسه همین یه سری به ایمیل ام زدم .چند تا نامه با مزه واسم اومده بود اونا را که خوندم یه سری به آرشیو زدم دیدم از اوایل 2003 تو آرشیوم کلی نامه دارم .هوای عاشقونه صبح و ایمیلهای عشقی چند سال قبل باینکه واسم غمگین  هستند ولی با این حال به وجدم آورد که اینجا بیام و بنویسم . 

عشق لهیب دو نگاه نمی دونم
یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونم نمی دونم

عشق تمنای دو قلب نمی دونم
یا اینکه رفیق نیمه راه نمی دونم نمی دونم

ای عشق عزیز هر چه هستی من بنده درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده ای عشق هوا خواه تو هستم

عشق سؤال بی جوابه
تأثیر پیاله شرابه

در سینه نشوندنشه ثوابه
یا اینکه حبابه روی آبه
نمی دونم نمی دونم

 

راستی حرف امروز:

شکسپیر می گه: چه چیز بهترین است؟من آن را برای تو آرزو می کنم.

 

Shakespeare: what is best, the best I wish in thee


حرف 1
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸  

گوته میگه:پیش از آنکه کار بکنی باید کسی باشی

Goethe: before you can do something,you must first be someone

یه 20 سالی هست می خوام کسی بشم تا بلکه بعدش کاری کنم کارستون ولی نمی شه که نمی شه!


قسمت آخر داستان
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  
سال دوم و سوم
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸  
سال اول
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  

یادمه آن شب یکساعت زودتر آن لاین شدم .شبهای قبل واسه اینکه بیشتر بهمون خوش بگذره   

 می رفتیم توی پال تاک .اونجا با کلی از بچه های آشنا شده بودیم .توی یکی از اتاقها با یکی از دوستای برخورد کردم به اسم پویا.

بهش گفتم : پویا جان من یه مشکلی دارم آمدم ازت کمک بگیرم .

پویا گفت : خواهش می کنم هر کمکی باشه انجام می دم.

نشستم واسش همه قصه رو تعریف کردم .گفتم که می خواهم همه چیزو تموم کنم .

گفت: کاریت نباشه وقتی افشین ان لاین شد بیاید اینجا.

ساعت حدودهای یک شب بود که افشین آمد .دیگه ازش دل کنده بودم .یه خوش و بشی کردم و رفتیم توی یکی از اتاقهای موزیک به محض وارد شدنم پویا شروع کرد به نوشتن کامنت های مختلف از قربون صدقه رفتن من و.... . افشین با تعجب از من پرسید این کیه که داره واست کامنت می ده؟

گفتم:یکی از دوستامه .

چیزی نگفت وعکس العملی نشون نداد .پویا نوبت حرف زدن توی اتاق رو دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن. گفت امشب می خواهم شما را به بهترین دوستم مریم آشنا کنم .کسی تنها پناه من توی این دنیای  غریبه و گفت که می خوام به افتخارش امشب واستون گیتار بزنم .صدای قشنگ گیتار همراه با آهنگ مرا ببوس فضای خاصی به اتاق داده بود .

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدا نگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن

کم کم داشتم شاخ در می اوردم .یعنی خدای من اینقدر مردها می تونن خوب نقش بازی کنند؟تو همین فکرها بودکه یهو متوجه شدم افشین نیست تعجب کردم.سریع یه نگاه تو یاهومسنجر کردم دیدم رفته.

نفس راحتی کشیدم و فهمیدم نقشه که طرح کرده بودیم عملی شده .از پویا کلی تشکر کردم و بعد ازمدتها مثل ادم رفتم که بخوابم .

یکی دو روزاز ماجرای آن شب گذشته بود و کم کم داشت همه چیز از ذهنم پاک می شد .یادمه ساعت حدودای 10 صبح بودم و دقیقاً روز یکشنبه بود.تلفنم دیدم داره زنگ میزنه .گوشی رو برداشتم پشت خط افشین بود با یه صدای لرزون .با دستپاچگی احوال پرسی کردم بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن .

گفت: من نمی دونم تو کی هستی  چه کاره ای دختری یا زنی ویا .... فقط اینو می دونم که من بدون تو میمیرم.تور خدا با من اینکارو نکن.

به یکباره بازم همه چیز ورق خورد. اینگار بند دلم پاره شد .همه چیز شکست . اشک پهنای صورتم رو گرفت.بازم این دمل چرکی سر باز کرد. دیگه چیزی نمشنیدم .

غم هجران تو را چاره و درمان چه کنم

همه روز و همه شب دیده ی گریان چه کنم

ای که آرامش جان در گروی روی تو بود

رفتی و بی تو بر این حال پریشان چه کنم

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین

وای بر من تو بگو با نی نالان چه کنم

کس ندانست که چه بگذشت میان من و تو

بی تو در انجمن این همه نادان چه کنم؟

زردی صورت اگر سرخ شد از سیلی دست

چاره ی این همه بیتابی پنهان چه کنم؟

دل چرا بردی اگر قصد سفر بود تو را؟

دل حلالت تو بگو با تن بی جان چه کنم؟

مانده ام با غم هجران نگارم چـه کنـم ....

دو طرف خط دو نفر بوندکه دیگه جز واقعیت چیزی بهم نداشتند که بگن.با گریه همه چیزو از خودم را برایش گفتم. راستش خودم هم از گفتن حقایق وحشت داشتم ولی دیگه وقتشبود که همه چیز گفته بشه.حرفامو که زدم بهم گفت قبول هرچی هستی .بازم دل از دست رفت و......

روزها و شبها پشت سر هم می آمد و می رفت و عشق ما دیگه ریشه عمیقی داشت . عکسهای قشنگی  تو آتلیه گرفتم رو واسش اسکن کردم و فرستادم .با چه عشقی از عکسها تعریف میکرد. دیگه شده بودیم همه زندگی هم  که عمراً اگه اسمشو هوا و حوس می گذاشتم.حس می کردم که اگه روزی آن نباشه میمیرم.یه حال قشنگی داشتم که نگوشبها به یاد اون می خوابیدم و روزها به عشق اون بیدار میشدم.با خودم می گفتم با لیلی و مجنون کجا و ما کجا .واسه تکمیل این رابطه یه روز رفتم و دوربین وب کم خریدم .آن شب یه لباس قشنگ پوشیدم و با یه آرایش ملایم منتظر شدم تا سوپرایز بزرگم رو به عشقم تقدیم کنم. وقتی که آمد ازش خواستم که وب کم بگیره وقتی پشت وب کم منو دید تا چند لحظه حرفی نزدالبته خودم هم حدس میزدم .یک پیغام نوشت :لطفاً به من اجازه بده فقط نگات کنم نمی خواهم با نوشتن این حس رو از دست بدم.من نشستم و اون فقط نگاه می کرد.فکر کنم چند دقیقه ای شد.دیگه بعدش هرچی بود از عشق بود و حسرت .با گریه می گفت :چرا باید تورو حالا پیدا کنم . چرا ازدواج کردی. چرا به من این ظلمو کردی .بازم گریه .بازم گریه


دوستی
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸  

 گفت من تازه از سر کار رسیدم ؛اجازه بده من لباسمو عوض کنم . با ادب باز احوال پرسی کرد.

پرسیدم این چه کاری که الان داری می آیی ؟

گفت: بابا تازه ساعت 5 عصر .

تازه دوزاریم افتاد آدمی که انورخط هست اصلاً تو ایران نیست.

پرسیدم از کجایی:جواب داد از NC

گفتم: NC دیگه کجاست؟

گفت : ایالت نورس کارلاینو توی آمریکا . پناهنده اجتماعی از ایران هستم .اسمم هم افشین است 25 سالمه  . راستی شما خودتو معرفی نکردی. چه کارا میکنی؟

یاده حرفای دوستم الهه افتادم که میگفت هر کی پرسید چه کاره هستی بگو دانشجوی پزشکی هستم .تو دلم گفتم حالا چی بگم .بگم که متاهلم با یه بچه 3 ساله چی بگم .....  با خودم گفتم این بابا اونور دنیاست حالا که چی الکی بش بگم که فلانم و بهمانم من راستشو میگم

نوشتم :مریم هستم و کارمندم و لیسانس 28سالمه .تو دلم گفتم حالا طرف می بینه 3سال ازش بزرگترم بی خیال میشه و می ره .

آن شب از علت رفتنش از ایران  و اینکه بهایی هستش و چطور پناهنده شده بود را برام حسابی شرح داد .برام جالب بود که چقدر با حوصله داره همه چیز و میگه . برای منی که تو یه محیط بسته فامیلی بزرگ شده بودم و بعدش هم اسیر یه زندگی دیگر انگار داشتم تو فضا سیر می کردم .یه حس آزادی خوبی داشتم یه دنیای پر از اکسیژن . من شده بودم گزارشگر فقط می پرسیدم انگار یه عالم سوال از بچگی تا حالا تو ذهنم جمع شده بود . هوا داشت کم کم روشن میشد تند تند بحث رو  جمع کردم گفتم من باید برم .خداحافظی سریعی کردم و به ساعت یک بار دیگه نگاه کردم .عقربه ساعت 5/6 صبح رو نشون می داد. احساس میکردم خوابم می یاد ولی اهمیتی ندادم و سریع واسه شروع روزی دیگه آماده شدم .

تمام روز سرم سنگین بود. دقیقاً 72ساعت بود که نخوابیده بودم .تا ظهر کارمو پیش بردم و بعد از نهار به بهانه مریضی از اداره مرخصی گرفتم و آمدم خونه . پسرم پیش مادرم بود و خاطرم جمع بود که کسی خونه نیست و میشه چند ساعتی رو استراحت کرد .سرم رو که روی بالش گذاشتم بیهوش شدم . ساعت حدودا 8 شب بود که بیدار شدم و حسابی سرحال بودم .قبل از اینکه کاری بکنم اول کامپیوتر رو روشن کردم و گفتم یه سری به وادی خیال بزنم. روی دکمه connect کلیک کردم و باز صدای مودم بلند شد ولی یه پیغام آمد که پسورد اشتباه از  روی کارتی که داشتم به پشتیبانیش زنگ زدم و علت رو پرسیدم .پسری که پشت خط بود با چک کردن user گفت که اعتبار کارتم تمام شده .

سریع یه سری به سوپرمارکت محله زدم . یادمه آن موقع هنوز کارت اینترنت اینقدر همه جا نبود واسه همین نتونستم اونجا چیزی پیدا کنم .دیگه حسابی دیر شده بود رفتم بچه رو از خونه مادرم گرفتم و آمدم.

یادمه آن شب حس میکردم توی خونه هوا نیست . دلم تو خونه نبود . گوشه ای نشسته بودم و حرفای شیرین شبای قبل رو تو دلم مرور میکردم .با خودم گفتم فردا میرم اول صبح یه کارت میخرم.

یادمه عصرروز بعد که از اداره میامدم رفتم خیابون ایرانشهر . توی فروشگاه اولی که سر نبش ایرانشهر و کریمخان بود وارد شدم و یه کارت خواستم آقای که پشت پیشخوان بود گفت : چند ساعته باشه .

پرسیدم چند ساعتشو داری .

گفت : 2 و 5 و 10 و 20 ساعته.

گفتم یه کارت 20خریدم و در قبال این خرید یه کارت 50 ساعتی هم هدیه گرفتم !!!!!!

فکر کنم اگه به من گفته بودن برنده ماشین از بانک شدی اینقدر خوشحال نمی شدم که واسه این کارت 50 ساعتی خوشحال شدم.

خونه که رسیدم سریع رفتم اینترنت .یاهو رو باز کردم .دیدم نوشته :

سلام .هستی ؟کجایی . امشب دیگه حتماً خوابی .می بینمت.

همین . یادم آمد امروز چهارشنبه هست و فردا تعطیل و من خاطر جمع میتونم تا بدون قید زمان توی عالم خودم باشم.

با خوشحالی نوشتم‌: سلام  . من امشب هستم .

دیگه حساب دستم آمده بود که ساعت 1 شب زودتر برم بیخود وقت تلف کردن هست واسه همین حدود 45/12 بود که رفتم و منتظر آمدن اون شدم.

اون شب و شبای دیگه حرفای ما کمی خصوصی تر شد .تا جای که شماره تلفن هامون هم رد و بدل شد.

یادمه یکشنبه هفته بعد سرم حسابی شلوغ بود وروی یک گزارش جدی کار میکردم که تلفن موبایلم زنگ خورد .

آن موقع وقتی موبایلها زنگ میخورد شماره ای روی موبایل نشون داده نمی شد . تلفنو برداشتم و گفتم : بله

با کمی تاخیر یه صدای یه آقای روشنیدم با خنده گفت : سلام

گفتم : شما

گفت : افشین هستم

احساس کردم بند دلم پاره شد .فکر نمی کردم این صدای قشنگ همون دوست اینترنتی من باشه .با ادبیات خاصی و خیلی آروم حرف میزد. یکم وسط حرفاش کلمه های انگلیسی هم ناخوداگاه قاطی می شد که لهجش رو قشنگتر میکرد. با احساس تعریف کرد که امروز تعطیل بوده و فکر کرده که خوبه یه زنگ به من بزنه. با اینکه دفعه اول صحبتمون بود فکرکنم10 دقیقه ای حرف زدیم .

روزها همین جور پشت سر هم میگذشت و ارتباط من و اون هر روز محکمتر. چت کردن شده بود برنامه هر شب ما . دل کندن از کامپیوتر برام دیگه از دل کندن از بچه ام هم سخت تر شده بود.

دیگه کم کم عذاب وجدان داشت اذیتم میکرد  از یه طرف رها شدن از خانواده که البته نمشد گفت قبلش هم رابطه محکمی بود و از طرف دیگه ایجاد دلبستگی بین من و اون و اینکه اون بیخود به کسی که فکر میکنه مجرده دل نبنده .

دل می‌رود ز دستم صاحب دلانخدا را            دردا که راز پنهان خواهد شدآشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطهبرخیز             باشد که بازبینیم دیدار آشنارا

ده روزه مهر گردون افسانهاست و افسون           نیکی به جای یاران فرصت شماریارا

 

 دیگه نه مادر خوبی  نه همسر خوبی و نه کارمند خوبی بودم .یه شب دیگه تصمیم قطعی خودم رو گرفتم که این بازی رو واسه همیشه  تموم کنم .


آغاز
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸  

آدمک آخر دنیاستبخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخیکاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !

 

اوایل سال 2000 بود که یه کامپیوتر خریدم .چند وقتی از خریدش نگذشته بود که یه شب نگاهم به یه کارت اینترنت 10 ساعتی که روی کامپیوتر جدیدم بم هدیه داده بودندافتاد .نگاهی به ساعت انداختم و دیدم خیلی دیره واسه کانیکت شدن ولی وسوسه تعریفهای که دوستام از اینترنت کرده بودن منو قانع کرد که یکسری به این عالم خوش آب و رنگ برم.

سیم تلفنو وصل کردم و کامپیوتر با سروصدا وصل شد .ادرسی را که توی یه تیکه کاغذ مچاله شده توی ته کیفم بود را پیداکردم وتوی قسمت بالای صفحه تایپ کردم.www.bedehi.com

وارد صفحه شدم و یکراست رفتم روی صفحه چت. اسم خودم را تایپ کردم .لیستی از اسمهای عجیب و غریب حلوی چشمام ردیف شد.سر در نمی آوردم.نیم ساعتی هاج و واج کامنت های که روی صفحه میامد را می خوندم.نیم ساعتی گذشت بالاخره با ناواردی روی یکی از اسمها کلیک کردم.afshin…. .بازم یک صفحه ولی کوچیکتر باز شد .نوشتم : سلام .با کمی تاخیر جواب آمد: سلام.بهش گفتم من تازه وارد اینترنت شدم منو یکم راهنمایی میکنید.کسی که پشت خط بود با خوشروی قبول کرد و گفت : من دارم آهنگ دانلود می کنم و الان واست همه چیز رو کامل توضیح می

یادم میاد آنشب غیر از آشنایی با اینترنت اولین آیدی یاهورا هم با کمک اون درست کردم.اینقدر واسم این دنیا شیرین بود که وقتی از پای کامپیوتر پاشدم ساعت دقیقاً 8 صبح بود.

با سختی از دوست جدیدم دل کندم و امده شده برای رفتن به اداره. شیرینی حرفای قشنگ شب گذشته و دوست مهربون ناآشنا منو لحظه ای رها نمی کرد.نمیدونم چطور بود که من تمام روز خسته نبودم و انگارهمه شب رو توی خواب شیرین خوابیده بودم. یادمه وقتی اومدوخونه همه کارمو کردم و شب که با خوشحالی رفتم باز پای کامپیوتر.یک پیغام داشتم که من امشب باز هستم.خوشحال شدم و منتظر نشستم. ساعت نزدیک 1نیمه شب بود و حسابی حوصلم سر رفته بود .داشتم جمع می کردم که برم که یهو دنگ صدای یاهو آمد .سلامممم .تو اینجایی.

یهو انگار تو دلم چیزی ریخت. با خوشحالی گفتم: سلام

 

 

 


 
 
 
 
( )

دانلود آهنگ