یاداشتهای دلتنگی

از تهران تا کارولینای شمالی

حرف 94
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  

تو این خونه هوایی نیست...غروبایی که غمگینم
نفَسی اگه با من هست...هوای توئه تو سینَم
خیالت با منه هر شب...نفَس می سازم از یادت
دلی که خونه از غصه ت...هنوزم خیلی می خوادت
کسی جاتو نمی گیره...هنوزم پای تو هستم
مثل درهای این خونه...چشامم رو همه بستم
تو نیستی و لَبای من...فقط عکست رو می بوسه
تو رو اِنقدر بوسیدم...که عکست داره می پوسه
هنوزم خاطرات تو...نمی ذاره که تنها شَم
من حتی بعدِ مرگم هم...می تونم عاشقت باشم
هنوز هیچی مثل چشمات...منو از من نمی گیره
تو احساسی به من دادی...که با دوری نمی میره


حرف 93
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

پاریس را بی آنکه دیده باشم می‌شناسم، در فیلم‌ها زیاد دیدمش ، در کتاب‌ها تصور کرده‌ام, نام خیابان‌هایش را کم و بیش بلدم تلفظ کنم، آثار اصلی‌اش را می‌شناسم، رفته و نرفته بارها لمس‌اش کرده‌ام... دیدن پاریس به تحقق پیوستن یک رویاست؛ دیداری تازه از یک دوست ندیده ی خوب.

پاریس شهر بزرگیست. متروهای قدیمی دارد با دالان‌های تودرتو و طولانی، پله‌های بلند و عمیق که همه‌ی شهر را به هم وصل می‌کند. پاریس رو باید به دل دید، با اتوبوس‌ها و گاهی پیاده. حتی می‌شود به دنبال اتوبوس شماره‌ی ٩۶ گشت و یادی از فیلم Bitter Moon کرد! 

همیشه دوست داشتم پاریس رو ببینم ولی حالا حس میکنم پاریسی که تو در آن باشی سوای موزه ها و خیابانهایش عجب شبهای زیبایی خواهد داشت.مگه نه ؟


حرف 92
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  

چرا باید اینقدر خوب باشی که نتونم جات رو با هیچ کس و هیچ چیز پرکنم.


حرف 91
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  

هیچ حالم را می پرسی تا به تو بگویم حال من خوب است!!!!!
آنقدر که یک بند چرند میگوییم و تف میکنیم به روزگار.

می دانی بی تفاوت ازکنارفصلها رد می شوم .نه بهار ونه پاییز هیچکدام چنگی به دلم نمی زند.منتظرم تا آفتاب گرم یخهای نوک کوه را آب کند شاید آن وقت من نیز در زندگی جاری شوم .

پ.ن:من چاقاله بادام و گوجه سبز نمک زده را با هیچی عوض نمی کنم .

 


حرف 90
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  

تنها باشی
روز نعطیل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس میکنی
بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی...!!


حرف 89
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  

دوســـت دارم این رو نوک پنجه بلند شدن ها رو
و بوســــیدن لب های تـــــــــو را 
همان لحظه هایی که تو یک عالمه مرد می شی
و مــَـــــن یک عالمه زن !!


حرف 88
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠  

کانالهای تلویزیون رابی هدف یکی یکی رد میکردم.اندی داشت می خوند.چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب.دلم قنج رفت.زمان به عقب برگشت.خودم را درمکان و زمان گم کردم.کجایی تا پیدا کنی مرا؟


حرف 87
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠  

عاشق که نه ٬ ولی دوستت دارم !

با کلمات نمی تونم خوب بازی کنم و نمی دانم کدامیک بر دیگری برتری دارد ولی شنیده ام می گویند٬ کسی یا چیزی را که خیلی دوست داری رها کن و هیچ وقت سراغش نرو . اگر ان چیز یا آنکس در دنیا فقط مال تو باشد مطمئن باش روزی به تو برگردانده می شود . حتی یک دقیقه قبل از مرگ !

من خیلی وقت است تو را ول کرده ام با اینکه هنوز مطمئن نیستم واقعاَ بخواهمت  !

آخرش مگر قرار است چه بشود ؟ حالا یا مال من هستی یا نیستی !

اگر باشی که شایدخوشحال بشوم و اگر هم نباشی که می روی جز ان چیز هایی که خواسته یا نا خواسته قرار نبوده هیچ وقت داشته باشم !


حرف 86
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠  
کاش غم و غصه هم قیمتی داشت،
مجانی است لعنتی، همه می خورند ...

حرف 85
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠  

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

(زنده یاد حسین پناهی)


حرف 84
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠  

بی آنکه تجربه هم آغوشیت را داشته باشم و حتی یادی از تو در ذهنم باشد، دیشب درخواب هم اغوشت شدم.

پ.ن :

فقـط چـند قـدم مانـده بـود برسـم بـه "تــو"
اگر ایـن خواب لعنتی ، دیشـب ادامـه داشـت !

 


حرف 83
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠  

امشب دلتنگی رو اینطور معنی کردم.

  • بلا استفاده بودن تلفن همراه
  • بی علاقگی به خرید اکانت اینترنت
  • صندوق پستی خالی............

تصمیم گرفتم برم نواختن سه تار رو یاد بگیرم.میخوام صدای تنهایی از جای غیر از قلبم شنیده بشه


حرف 82
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠  

حالم بده .بیست دقیقه با یارو حرف زدم .هشت ساعته که ماتم .دوست دارم اوق بزنم و بالا بیارمت .تک تک حرفها رو دارم تو ذهنم دوره می کنم و به خریت خودم  بیشتر ایمان می آرم.راست میگفتن بزرگی به عقل است نه به سال .پیر شدم ولی عاقل نشدم....


حرف 81
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

دیشب توی میهمانی میان آن همه شلوغی یکباره روی مبل یه نفره همان طورکه نشسته بودم سرم را به لبه مبل تکیه دادم . پاهایم را بغل کردم و چشم ها یم بسته شد .خواب رفتم !

پ ن:به سراغ من اگر می آیی … دگر آسوده بیــــــا … چند وقتیست که فولاد شده … چینی نازک تنهایی من‎


حرف 80
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  

برای من هنوز هم هیچ جای دنیا کافی شاپ صدف نمی شود.بعد ازسالها دنیاگردی هنوز هم احساسی که6-7سال پیش در آنجا ( با ان حال و هوای ان سال هایم ) داشتم را در هیچ جای دیگری ندارم ...

 یادش بخیر !


حرف79
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠  

 بد است که به آینه نگاه کنی و به جای صورتت پشت سرت را ببینی . به صورتت دست بکشی چشمهایت را باز و بسته کنی برای خودت زبان درازی کنی و هیچ کدام را در آینه نبینی!

بی رحمانه این روز ها به خودم پشت کرده ام...

 


حرف78
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  

دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...

چقدررررررررررردلم واست تنگ شده مادر.


حرف 77
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠  

دلم می خواست یک کلبه داشتم وسط یه جنگل سرد ، ساکت وبی سرو صدا . توی جنگل که راه می رفتم فقط صدای خش خش برگهاشو می شنیدم  .توی کلبم یه کرسی داشتم گرمه گرم . می رفتم زیرکرسی و چشمامو می بستم و میرفتم تورویاهام.اون وقت اگه تو خواب همیشگی هم می موندم غمی نبود .


حرف 76
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠  

این روزها شیرین میزنم ؛ بی آنکه پای فرهادی در میان باشد . . .

 


حرف75
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  

تولدت مبارک


 
 
 
 
( )